مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

سفر

مهرسای گلم امروز روز 17 ماه رمضانه،5 شنبه پیش قرار بود بابا که از سرکار اومد بریم رینه تا هم آب و هوا عوض کنیم و هم بابا جمعه رو روزه خوری کنه تا یه کم انرژی بگیره ،بابا که اومد گفت یه فکری دارم امشب رو بریم رینه صبح بریم سمت شمال و تا شنبه اونجا باشیم تا تو حسابی آب بازی کنی و کیف کنی،منم قبول کردم و راهی شدیم،خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت چون خیلی وقت بود  بابایی سرش شلوغ بود و وقت نکرده بودیم مسافرت بریم تو هم که کیف کردی،البته روز اول حسابی ذوق میکردی تو آب ، بازی میکردی ولی روز دوم میگفتی اصلا تو آب نریم و تا دستت ماسه ای میشد چندشت میشد باید دستت رو میشستیم عشقمی دخترم فدای بازی کردنت بشم ا ین...
25 تير 1393

مهرسای 14 ماه و 23 روزه

مامانم انقدر تند تند بزرگ میشی و تغییراتت زیاده که من ازت عقب میمونم کلمه های زیادی رو میگی ولی من یادم نمیمونه باید زود یادداشت کنم تا وقتی میخوام تو وبلاگت بنویسم گیج نزنم به گل میگی گوووووو دستت موند لای در جا کفشی هی میگفتی درد،درد البته دستت چیزی نشده بود کلکا تا میدیدی من و بابایی قربون صدقه ات میریم هی خودت رو لوس میکردی و میگفتی درد،درد  پرنیا که وقتی هیجان زده میشه و میخواد مامان مینا رو صدا کنه میگه مینا مینا مینا،تا میگیم پرنیا چی میگه میگی منا منا منا به مهر و موز هم میگی مووو موهاتو با دستات میگیری و میگی مو مو راه رفتنت هم که کامل شده وقتی میریم بیرون هم همش میخوای بدویی و کسی هم د...
25 تير 1393

حرفای جدید

خانوم خانوما ،به بابا مهدی میگی با با  دی،به مامان نیلوفر میگی مامان نی وقتی میخوایم بریم بیرون تا لباساتو تنت میکنم میری سراغ کمد من و هی مانتوهامو نشون میدی میگی انی (بعضی وقتا هم میگی انو) البته منظورت اینو هست ،خلاصه تو میگی من چی بپوشم بلاچه خانوم تا میگم عشق من کیه؟میزنی به دلتو میگی من من   (راستی جمعه 30 خرداد نامزدی خاله ساجده بابا بود من صبح رفتم آرایشگاه و تو پیش بابا مهدی موندی همش نگران بودم اذیت نشی آخه اولین بار بود تنهات میذاشتم پیش بابا،ولی کلی بهت خوش گذشته بود با هم رفته بودید پارک و آب بازی و خرید،وقتی اومدم خونه کلافه خواب بودی،1 ساعتی خوابیدی و بعدش آماده شدیم و رفتیم سالن،اونجا بغل ...
1 تير 1393
1